باربد شب
يک مثقال تلخکي ناب

 





وبلاگ های قبلی من
باغ بی برگی
ترجیحاً صفر کلوین
پسران قبیله


پیوندها
 
 
واژه
2 شهریور 1387
 
آنطرف پنجره های خاکستری کسی هست که حال من را بپرسد؟
کسی دست های من را لمس می کند؟
همین الآن
همین الآن که واژه برای آغاز ناز می کند؟
واژه
کجایی؟
رفته بودم که از سطل آشغال ، قوطی خالی آب معدنی را بردارم
رفته بودم که از سطل آشغال ، قوطی خالی خودم را بردارم
چه کسی جرأت کرده که قوطی خالی من را به سطل آشغال بیندازد؟
واژه
کجایی؟
چرا ترک می کنی این خراب ِ هرجایی را که افتخارش این روزها ترسش شده؟
لبخند ِ زورکی از مغازه نخریدم
گرسنه نبودم به بوسه های تخیلی
حرف داشتم برای زدن
گوش نکردید که
پنهان شدم در درون واژه که اعتبارم بود
جایگزین همه ی نداشته هایم
خیسی لب های من
سجده اش می کردم بی واهمه ی دوزخ
بی آرزوی حور و غلمان
غذای بشقاب خالی ام شده بود واژه
لبخند زورکی را گران می فروختند
پس شاعر دیوانه فریاد زد :
« من اقلیتی را می شناسم
که در خود اقلیتی دارد
که آن اقلیت من را از اقلیتی می شمارد
که آن اقلیت هم من را به حساب نمی آورد
من خیلی اقلیتم »



از فراموشی صدایت می کنم
تو ، تو ها
که جواب سلامم را دادی
به حرمت دوستی
به نیت دلسوزی
اجرت با کرام الکاتبین
صدایت می کنم
تو ، تو ها
که جواب سلامم را دادی
پشت صورتکت ، وادار شده
دلم را نشکنی تا شاید
من وسط معرکه می رقصیدم
تف نکردی روی صورتم که بد می رقصی خوب
واژه
کجایی؟

: « چته خوب؟ بگو چه مرگته؟ مریضی؟ بذار دست بزنم. تب که نداری. دلت درد می کنه؟ یه پیاله ماست بخور خوب می شی. سرت درد می کنه؟ می خوای برات گل گاوزبون درست کنم؟ »
: « نه ، نمی خوام
نمی خوام
می خوام بشینی
اونوقت من سرمو بذارم روی زانوت
بعد تو دستتو بکنی توی موهام
برام آواز بخونی
بعد من هی بخوابم
هی بخوایم
هی بخوابم »

واژه
کجایی؟
بغض ندانسته را چاره ای نیست جز سیاه کردن ِ کاغذ؟
کسی پشت این پنجره های غبار گرفته ، شاعر ِ دیوانه را صدا نمی زند؟

پس شاعر دیوانه فریاد زد :
« کاندومی که صرف ِ خورارضایی شود
راهی به سوی سلامت نیست
اعتراضی است تلخ و سطحی به تنهایی »

آه تنهایی تنهایی !
حیف که تو صورتک ها را می بینی
واژه
کجایی؟
درد بی تفاوتی را روی کاغذ سیاه کنم؟
من از چه حرف می زنم؟
از نهایت ِ شب؟
( نه بابا ، اون که فروغ بود
بیچاره از بس فرمون رو گرفت اونطرف ، مُرد )
آه ، واژه
غذای بشقاب خالیم
جایگزین همه ی خواستن های بی فرجامم
خدای قلابیم
کجایی؟

پس پنجره را بستم
که سکوت کند اتاق
صدا از زیر ِ تختم آمد
روی فرش لغزید
به دیوار رسید
پخش شد
از هر گوشه ی دیوار بالا رفت
از سقف آویزان شد روی سرم
پس پنجره را بستم
این پنجره باید روزی بسته می شد
که سکوت کند اتاق

بیوده نبود اگر پدرسالار داد می زد :
« فتق من ، لتیسیا ناثارنو »
درد من بودی واژه
بی تفاوتی را چگونه بنویسم
جایی که مرده ها آواز می خوانند
زنده ها چرا سکوت دارند بر لب های آجریشان؟
کسی می فهمد درد ِ وسط ِ جایی را که نمی دانم چیست اصلاٌ ؟
پنهان شدم در ریاضیات ابتدا
دو به اضافه ی دویم چهار نشد
خوب تقصیر من چه بود؟
کسی که تف نکرد روی صورتم که بد می رقصی خوب

آه اسماعیل اسماعیل !
با آن پیراهن نیمه صورتی ، نیمه آبیت
یکرنگ می خواهمت
پیراهنت را درآر

پنهان کردیم در تو ای واژه
دردهایمان را
نیازهایمان را
بدبینی هایمان را
دلتنگی هایمان را

حالا حساب یک ربع را هم داشتند
مکعب هایی که ساختیمشان

نوشته ام که بخوانمش؟
نوشته ام که بخوانندم؟
پاره اش کنم؟
پنهانش کنم؟
به آتش بکشانمش؟
بپُرسمش؟
ببوسمش؟
بخوابم؟
نیامدی واژه
نیامدی
دلتنگت ماندم
تمام شدی
تمام

 


باربد | 22:35
نظرات ديگران
 
 
صورتک 4
25 مرداد 1387
 

من گم شده ام

گویا

در باور دروغین یک نام

یا شاید بیشتر

و در پنهانی بزرگ صورتک هایم

مردمی که عبور می کنند

آنقدر سواد دارند

شاید

که کمکی از دستشان بر نمی آید

کمک به من

در توان هرزه ی به دنیا نیامده ای ست

که سال هاست در ذهن من

در آخرین لایه های ذهن من

جنینی می کند

یک سوال دارم

شما کیستید؟

اوه ، ممنون ، خوشبختم

فقط یک سوال دیگر لطفاً

کسی اینجا هست که من را بشناسد؟

...

..

.

باربد

23 آذر 86

 

* این نوشته قبلاً به نام "نادانایی" در شماره ی 43 نشریه ی اینترنتی چراغ به سردبیری ساقی قهرمان چاپ شده است. این پی نوشت هم به جای ذکر منبع. این هم سایت نشریه ی چراغ :

http://cheraq.irqo.org



باربد | 23:20
نظرات ديگران
 
 
همه ی چیزها
21 تیر 1387
 
امروز که از همه ی خیابان ها می گذشتم
همه جا ردی از تو بود
همه ی چیزها رنگ تو را داشت
پسرها لاغر می شدند
می خندیدند
لج می کردند
و همه چیز ار دور تماشا می شد
...
امروز که از همه ی خیابان ها می گذشتم
تا به همه ی بانک ها برسم
همه ی ساختمان ها یاد ِ تو را پخش می کردند
سردرگمی و اضطراب همه ی سهم ِ من بود
جایی که
همه ی پسرها پانزده ساله بودند
اذان می گفتند
می دویدند
می افتادند
و مثل ِ کولی ها فریاد می کشیدند
آنگاه
زمان پرت می شد به تأسف های ده ساله
وقتی
همه ی هفده ساله ها نگاه می کردند
و بلند نمی شدند تا دست ِ همه ی پسرها را - که پانزده ساله بودند – بگیرند
...
امروز که همه ی خیابان های شهر منتهی می شد
به آن شهرک
آن میدان
آن دبیرستان ،
همه چیز بوی خاک می گرفت
همه ی خاک ها مُهر ِ نماز می شدند
همه ی صداها "قبول باشد"
و همه ی دست ها کوچک
در آن همه نمازخانه
...
امروز که همه ی خیابان های لعنتی
همه ی تقویم های فاحشه
و همه ی عقربه های ترسناک
مرا به سُرخی ِ چشم ها هل می دادند ،
از خود پریدم
هفده سالگی ، ده ساله شده بود
و همه ی دبیرستان ها خراب
امروز که همه ی خیابان ها تمام شد
.
باربد
16/12/1386
صلاة ظهر


باربد | 20:07
نظرات ديگران
 
 
خیلی خیلی بزرگ بودن
27 اردیبهشت 1387
 

همجنسگرای کوچک

سه مشکل جدی داشت

توپ فوتبال به پاهایش نمی چسبید

خانواده اش به مسافرت نمی رفتند

و آلت ِ پسر همسایه بزرگ بود

گفتم :

« زیپت را محکم ببند

تا یک همجنسگرای بزرگ باشی »

:

« اوه ممنون جناب ارسطو

پس لطف کن

وقتی که فاضلانه فضله پس می اندازی

و دنیا را از اخلاقیات ِ رهایی بخش ، سرشار می کنی

دست کثیفت را

از روی باسنم بردار »

...

 

24 آذر 86
 
پ. ن. : تهران امروز پر بود از پرچم های سرخ ... من باور دارم که حق پرسپولیس بود این قهرمانی ... هیچکس نمی خواد به من تبریک بگه؟ از اونجا که الآن نمی تونم تغییر رنگ بدم تو این نوشته فقط با تمام توان می نویسم : قرمزته داداش 


باربد | 10:10
نظرات ديگران
 
 
پسر
16 اردیبهشت 1387
 

عریانی اَت را می ستایم پسر!

بدون ِ فریب ِ واژه

بدون ِ پنهانی ِ سخن

نه اینکه فکر کنی افراشته ام می کنی

- که می کنی -

که همه این روزها افراشته می کنند همه را

در این شهوت ِ فزاینده ی بهاری

نه فقط افراشته

نه

عریانی اَت را می ستایم پسر!

آغوش تنگت را مهربانانه خوش دارم

بدون ِ افراشتگی ِ این روزها

بدون ِ واهمه از هر چیز که بشود یا نشود

اینک نه فقط عریانی ِ تنت

که عریانی ِ روحت را می ستایم پسر!

بدون ِ فریب ِ واژه

بدون ِ پنهانی ِ سخن

آن هنگام که

یکپارچه خشم می شوی

مشت می زنی به دیوار

دشنام می دهی به خیابان

سخن می گویی با کتاب

افراشته می شوی ضدِ اعتقاداتت را

چپ ِ آنارشیست ِ اخلاقگرا

برهنگی اَت را می ستایم

برهنه شو پسر!

زیبا پسر!

کلان زیبا پسر!

 

پ.ن. 1 : ممنون از همه ی کسایی که به هر ترتیبی تولدمو بهم تبریک گفتن

پ.ن. 2 : تاریخ شعری رو که تو پست قبلی گذاشتم یادم اومد : خرداد 85

پ.ن. 3 : این پست خطاب به تو بود پسر!


باربد | 14:39
نظرات ديگران
 
 
لیوان آب و بسته ی دارو
11 اردیبهشت 1387
 

می بردنش وَ مثل همیشه خبر نداشت

با ناله و به مویه ولیکن اثر نداشت

 

در قلب ِ او ز عشق و تنفر نبود هیچ

این کارگاه ِ بسته دگر کارگر نداشت

 

مردم ، نوای روضه و دستان مرده شور

حالا صدای گریه بود و سخن نیشتر نداشت

 

در گور رفت تنها ، در آخرین سفر

مثل تمام ِ عمر که یک همسفر نداشت

 

آمد نشست بر سر ِ سفره به پوزخند

این سفره دور ِ خویش به جز یک نفر نداشت

 

در کوچه های زندگیش بار می کشید

حالا دگر برای کشیدن کمر نداشت

 

نه زن ، نه بچه ، نه حیوان و نه رفیق

این پیرمرد ِ خسته کسی را دگر نداشت

 

لیوان ِ آب و بسته ی دارو شروع کرد

با قرص ِ کوچکی که از آن تلخ تر نداشت

 

در روزنامه ها خبری بود روز ِ بعد

می بردنش وَ مثل همیشه خبر نداشت

 

...

باربد

( تاریخ دقیق ِ شعر یادم نمیاد ... احتمالاً اوایل 86 )


باربد | 00:30
نظرات ديگران
 
 
خاله بازی
3 اردیبهشت 1387
 

آن روزها

که هنوز بوی کافور را بلد نبودم

شاید گرمای برهنگی ِ زیر پتو بود

که ظهرهای تاریک ِ خورشیدهای پشت ِ ابر

- وقتی که حکایت پاییز می شد -

دوست داشتنی می نمود

اگر نه این تابستان بود که به ما سر می زد

زمستان بود که برف می شدیم

و بهار بود که دست های مردم ، عید بود

یادم نیست

در کدام مدرسه

پشت ِ کدام سخنرانی

مرد شدم

وقتی که مردانگی

قطره ی لِزِجی بود

که قرار بود روزی

"فریبرز" و "پرهام" و "ترانه" شود

موهای ترانه ام را پسرانه می زدم تا به پیراهن ِ آبیش بیاید

پرهام که هنوز به مدرسه نمی رفت را شلوارک ِ جین می پوشاندم با تی شرت ِ سفید

و رهایش می کردم تا در شن ها بدود و هزار بار زمین بخورد

موهای فریبرز – پسر بزرگم – را که رنگش هر روز عوض می شد

بلند می کردم تا روی گوش هایش

و اجازه می دادم با خیال راحت

در کودکی خویش

دختر بازی

و حتی اگر دوست داشت

پسر بازی کند

یادم نیست در کجای ِ بازی بود

که درخت های جلوی خانه قد کشیدند

و من باختم

حالا

بوی کافور از خانه ی ما

و همه ی همسایه ها

بلند شده است

تاریکی ِ ظهرهای خورشیدهای پشت ِ ابر

- وقتی که هنوز حکایت پاییز می شود -

پنهان می شود

در لا به لای صداهای همکاران

و در کلیدهای دو زبانه ی کیبورد

و زیر ِ پتو خواب های غریبی است

از گم شدن در جاده ای

که دو طرف ِ آن دره است

سبز ، سیاه و ترسناک

باید بروم

باید بروم و برای فریبرز – پسر بزرگم –

که چهارده سال پیش به دنیا آمد

و چهارده سال پیش مرد

عصرانه درست کنم

و از خودم بپرسم

من کجای ِ این بازی را بلد نبودم؟

 

3 اردیبهشت 1387

باربد

 

پ.ن. 1 :

پست ِ قبلی هیچ ربطی به تولدم نداشت

 

پ.ن. 2 :

این پست به تولدم که امروز است ، ربط دارد

 

پ.ن. 3 :

سپهر ، هدیه ایست از طرف ِ زندگی ( یا هر چیزی شبیه به آن ) برای تولد ِ امسالم


باربد | 15:44
نظرات ديگران
 
 
سایه های مدام
28 فروردین 1387
 

چنبره زده بیست و هفت سالگی

بر بالای سرم

که سایبان می شود

و نور خورشید

که نیست

پس چنبره زده بیست و هفت سالگی

چون سرمای حاصل از سایه های مدام

و نور خورشید

که نیست

بر بالای سرم

مثل یک سنگ ِ بزرگ ِ کثیف

جلبک زده

که جاده را می بندد

و خود سایه ای می شود ، چنبره زده

بر بالای سرم

مثل بیست و هفت سالگی

و تاریکی پررنگ می کند

سایه را از نبودن خورشید

یا بودن ِ بی حاصل پشت ابر

و پشت کوه

و پشت بیست و هفت سالگی

که سایبان می شود

و نور خورشید

که نیست

و پررنگ تر که شود

می شود

بیست و هشت سالگی

که چنبره می زند

بر بالای سرم و سایبان می شود

و نور خورشید

که نخواهد بود

...

24 آذر 86

باربد


باربد | 18:00
نظرات ديگران
 
 
وبلاگیدن 1 - قدیمی بازی
22 فروردین 1387
 

1 این تیتری که این بالا نوشته رو نگاه کنین. وبلاگیدن رو می گم. سر فرصت بعداً می گم که تو وبلاگیدن چی کار می خوام بکنم.

2 بازی که نیست. بیشتر یه سواله. اولین وبلاگ ... یه لحظه اجازه بدید من یه کم جر زنی کنم. سوال اولیه این بود : «اولین وبلاگ دگرباشی که دیدید ، اسمش چی بود؟» یا یه چیزی شبیه این. اما از اونجا که بین دوستان و دشمنان و بی طرفان هنوز در صحت و سقم این کلمه بحثه و نتیجه ی واحد موجود نیست من ترجیح می دم واژه ی "اقلیت جنسی" رو به کار ببرم. البته من نه با کلمه ی دگرباش مشکل دارم نه با اون یکیا. یه کوچولو جرزنی که اشکال نداره.

3 اول کاوه ، بعدش هم سعید پارسا و سپهر از من پرسیدن. ممنونشونم.

4 اوایل دوره ی دانشجویی بود. تو سرچ به زبان فارسی اپسیلون رو پیدا کردم. اصلاً برام مهم نبود چی می نویسه. مهم این بود که یه همنوع می نویسه. اون موقع هنور هیچ وبلاگ دیگه ای رو لینک نکرده بود. اولین وبلاگی که لینک کرد بهروز بود -"من یک همجنسگرا هستم"-  و بعدش وبلاگای دیگه اومدن. اسم نمی برم چون زیاد می شن. من هم می ترسم یه سریشون رو یادم بره. اون زمان من خوابگاهی بودم. هر چی پول داشتم می دادم کافی نت و می نشستم وبلاگ می خوندم. بعضی موقع ها به دوستام می گم که من اون موقع ها وبلاگ نمی خوندم. وبلاگ می خوردم. اون موقع فضا یه فضای دیگه بود. رابطه ها یه جور دیگه بود. وبلاگ نویسی یه مفهوم دیگه ای داشت. چه می دونم. همه چی غریب تر بود اما دوست داشتنی تر. نگاه نمی کردم کی ادبی می نویسه و کی خاطره و کی بحث می کنه. من فقط می خوندم. اون روزا خوب بود. تا اینکه پرشین بلاگ یه سری از بلاگا رو مسدود کرد. فکر کنم اولین بلاگی که بعد از اون دوره نوشت و لینک ها رو جمع و جور کرد و این حرفا "سروش و داریوش" بود. اینی که می گم حدوداً مال سال هشتاد و یکه.

5 یه روز تو سال هشتاد و سه زمانی که وبلاگ "ترجیحاً صفر کلوین" رو می نوشتم ، یه کاغذ پیدا کردم ... تو جیب ِ چمدون سابقم ... داشتم تمیزش می کردم که بدم به مامانم ... یه کاغذ بود که توش آدرس وبلاگای قدیمی رو نوشته بودم برای خودم ... برای اینکه داشته باشمشون ... واسم یه دنیا خاطره بود ... "من و غمهایم" ... "ابر" و بعدها "من ، ابر ، رنگین کمان" ... "دوراهی" ... "با تن ها و تنها" ... "دغدغه های من" ... "مقالات حمید پرنیان" ... "سعید و ساشا" ... "ابر شلوارپوش" یاد اون زمانی افتادم که بی صبرانه منتظر قسمت بعدی داستان تناقض می موندم ... شاید "تناقض" محبوب ترین وبلاگ من توی اون دوران بود ... سال های بین هشتاد تا هشتاد و دو ... حیف که این کاغذ رو گم کردم ... خود این کاغذ واسم خیلی ارزشمند بود ... به اندازه ی یه وبلاگ درسته ... حیف

6 سال هشتاد و سه که من اومدم شروع کردم به لینک کردن همه. برای اینکه یه جایی باشه که همه بتونن به عنوان مرجع ازش استفاده کنن. وبلاگ من ( باغ بی برگی ) و یه سری دیگه از وبلاگا هم تو آبان هشتاد و سه مسدود شد. بعد ها همین ایده ی وبلاگ مرجع تبدیل شد به "لینک هنر" یا همون لینکستان. اینکه چه کسایی اونجا بهم کمک کردن رو نمی گم ( وبگرد ، م ، گاف ، آلترناتیو )  شاید خودشون دوست نداشته باشن.

7 سینافنچ یا همون "آدم آهنی" خیلی وقت نیست که وبلاگ نویسه. اما از همه ی وبلاگ نویسا قدیمی تره. سینا به اندازه ی بیست تا وبلاگ نویس ، تو وبلاگا کامنت داره. خیلی از کامنتاش ارزشمندتر از پست نویسنده بوده. به قول سهراب ، زندگی ِ انگلی در وبلاگ دیگران داشته. سینا فنچ خاطره ی قدیم و حال ِ همه ی ماست.

8 تو این مدتی که می خوندم و می نوشتم ، چند تا وبلاگ بود که از همه بیشتر دوست داشتم. نمی خوام همشون رو نام ببرم. اما می خوام از "پسرخدا" نام ببرم که خیلی وقته وبلاگش رو بسته. دلم واسه نوشتنش خیلی تنگ شده.

9 من دارم از این بازی سوء استفاده می کنم. اشکالی که نداره؟

10 می خوام منم این سوال ( یا به قول شما بازی ) رو از چند نفر بپرسم. ممکنه بعضیاشون جواب ندن اما خوب سوال کردن من بیشتر نشون دادن ارادتمه. سولمیت ، امیدرضا ، همزاد ، شروین ، سیدو ، داستانک و حمیدپرنیان ِ بزرگ! اولین وبلاگ همجنسگرایی که دیدین کدوم وبلاگ بود؟ پسر ِ خدا هم اگه این پست رو می خونه تو کامنتای همین جا جواب بده.

11 اما خبر خوش هسته ای ... بیشتر یه جور روایته ... از همین بازی  شروع شد ... گفتم که محبوب ترین وبلاگ من تو قدیمیا "تناقض" بود که جزو دار و دسته ای بود که توسط پرشین بلاگ مسدود شد ... کاوه بعد از بازی کوتاه رو دعوت کرد به بازی ... کوتاه هم گفت اولین وبلاگی که دیده مربوط به دو تا سرباز تو جنگ ایران و عراق بوده که اسمشو یادش رفته ... من هم تو کامنتای کاوه خطاب به کوتاه گفتم که اسمش "تناقض" بود ... بعد هم کاوه از من پرسید که آدرسش رو هم یادمه یا نه ... آدرس وبلاگ تناقض جزو معدود آدرس های قدیمیه که من حفظم ... آدرس رو به کاوه دادم و بهش گفتم که مسدوده .. بعد خودم آدرس رو امتحان کردم ... مسدود نبود ... کِی آزاد شده نمی دونم ... یه لحظه فکر کردم ... وقتی که تناقض از انسداد در اومده ، این امکان برای بقیه هم هست دیگه ... این همون خبر خوشه که می گفتم ... از این خبر تا الآن فقط خودم و سینافنچ مطلع بودیم ... نمی دونم کدوما دقیقاً ... اما من به هر کدوم از مسدودیای هشتاد و سه که سر زدم ، باز شده بودن ... خودم هم الآن به محیط کاربریم تو پرشین بلاگ دسترسی دارم ... حالا دوستداران وبلاگای قدیمی برن حال کنن ... وبلاگ تناقض رو لینک کردم ... این لینک تا یه هفته اینجا هست واسه اینکه بچه ها داستان رو دانلود کنن ...

12 ببخشید که زیادی بازی کردم ...

13 در ضمن خطاب به حضرتِ همزاد :

... که شب می گذرد


باربد | 11:17
نظرات ديگران
 
 
*نقطه 2
14 فروردین 1387
 

دست کرد یک جایی آن ته ته های یک چیزی مثل خورجین

و یک چیزهایی در آورد و داد به یک دختربچه

: « دختر جان ، من یک آدمی هستم بین ِ حاجی فیروز و عمو نوروز و پاپا نوئل. این ها هم یک چیزهایی هستند در مایه های هدیه ی کریسمس و عیدی. ببین به دردت می خورند؟ »

•••

حالا با این همه سینی که نقطه ندارد

همه ی خورجین ها را می گردد

دنبال هر چیزی

عاقله زن

و در هیاهوی نوروز و کریسمس و عید فطر و ولنتاین

هیچ هدیه ای پیدا نمی کند

که موهایش را از ته

از ته ِ ته

دوباره سیاه کند

غافل از اینکه

تمام نقطه ها در همان سپیدی ِ موها گم شده بودند

•••

پیرزن!

برو هفت شین اَت را بچین

تا دیر نشده

 

29 اسفند 1386
 
*" نقطه 2" ادامه ی احتمالاً نامربوطی است برای پست "نقطه" که در وبلاگ قبلی ام ( پسران قبیله ) در تاریخ 2/5/86 گذاشته بودم


باربد | 23:53
نظرات ديگران
 
 
تحویل
1 فروردین 1387
 

« این که سال تحویل می شه یعنی چی؟ » شازده کوچولو پرسید و به شاطر نگاه کرد. شاطر خمیر را از شاگردش تحویل گرفت و پهن کرد روی پارو و فرستادش توی تنور. شاگرد ِ تنبل مدرسه ، نان را از شاطر گرفت و به حجم تکالیفی فکر کرد که باید بعد از عید ، تحویل خانم معلم می داد. « این همه چیز چرا به آدما تکلیف می شه؟ » شازده کوچولو پرسید و به خانم معلم نگاه کرد. خانم معلم تتمّه ی حقوقش را تحویل شوهرش داد تا به اندازه ی یک ماه­‌ ِ هردویشان از "حمید سیاهه" تریاک بخرد. « چرا آدم ها پشتشان قوز می کند؟ » شازده کوچولو پرسید و به "حمید سیاهه" نگاه کرد. "حمید سیاهه" همینطور که زیر لب با خودش حرف می زد ، باج روزانه ی جناب سروان را از جیبش درآورد و تحویل او داد. « آدم ها چرا روی دوششان ستاره می گذارند؟ » شازده کوچولو پرسید و به جناب سروان نگاه کرد. داروخانه چی ، داروهای دختر ِ جناب سروان را که مبتلا به هپاتیت است ، به جناب سروان تحویل داد و یک بار دیگر پول های داخل ِ دخل را شمرد و به ساعت نگاه کرد. « آدم ها چرا همیشه مضطربند؟ » شازده کوچولو پرسید و به ساعت نگاه کرد. ساعت به عقربه هایش گفت که دو تا یکی از روی ثانیه ها نپرند. شمرده شمرده قدم بردارند و به نگاه های شماطت بار توجه نکنند. « آدم ها چرا ساعت ها را دستکاری می کنند؟ » شازده کوچولو پرسید و به هیچ کس نگاه نکرد. عقربه ها تند شدند و همه ی ثانیه ها را سه تا یکی طی کردند. پیرزن دعا کرد که زودتر بمیرد. قطار با ایستگاه تصادف کرد. آقای رییس جمهور از خواب پرید. پارو ، شاطر را پهن کرد و فرستاد توی تنور. خانم معلم کیک ِ زرد را از توی تنور درآورد و یک تکه از آن را به "حمید سیاهه" داد. روسری از روی سر ِ پسر روسپی افتاد. سپید برفی دوباره خوابش برد. داروخانه چی پول را از شوهر ِ خانم معلم دزدید و با آن ستاره های جناب سروان را خرید. آقای رییس جمهور گفت : « تکلیف ِ همه شرکت در انتخابات است. » لیوان ِ آب چپه شد روی تکالیف ِ شاگرد ِ تنبل مدرسه. دختر ِ جناب سروان ، دو بچه ی اِیدزی به دنیا آورد. عقربه ها تندتر شدند و از روی پل گذشتند. پیرزن افتاد توی رودخانه ای که نان ها را با خودش می برد. تریاک ، خودش را کشید و پشتش قوز کرد. عقربه ها بالاخره رسیدند روی پلی که قبرستان ِ شهر شده بود. 9 ساعت و 18 دقیقه و 19 ثانیه به هم رسیدند. کرگدن ِ لال فریاد زد : « آغاز ِ سال ِ یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت ِ هجری خورشیدی. » عقربه ها ایستادند. آقای رییس جمهور پیژامه اش را کشید بالا و عقربه ها را یک ساعت کشید عقب. « عقربه ها چرا زورشان به آدم ها نمی رسد؟ » شازده کوچولو پرسید و کانال ِ تلویزیون را عوض کرد.


1 فروردین 1387

ساعت 8:37



باربد | 13:43
نظرات ديگران